باباجون عزیزم دلم برات خیلی تنگ شده


دیروز که اومدم پیشت قبرستان دلم نمیخواست ترکت کنم. دلم میخواست انقدر اونجا بمونم تا بلاخره بلند بشی همراهم بیای خونه، دلم میخواست بلند بشی به حرفام گوش کنی ونوازشم کنی و دلداریم بدی،اما چه آرزوی بیهودهای است. افسوس، افسوس و افسوس


۹ ماه که همین درخواست رو ازت دارم اما تو به حرفم گوش نمیکنی، مگه نمیگفتی که ما رو خیلی دوست داری.
بابا جونم، عزیزدلم خیلی بهت احتیاج دارم. راستش این روزا خیلی آدم حسودی شدم و این تقصیر شماست چون من باباجونم رو میخوام و وقتی دختری رو میبینم که بابا داره بهش حسودیم میشه. کاشکی بودی و دستان مهربان و نوازشگرت برسرم بود، کاش بودی و مثل همیشه به آغوش گرم تو پناه میآوردم، کاش بودی و از نصایح و حرفهای شیرین و دلنشینت بهره میبردم، کاش بودی و سنگ صبورم میشدی، تو همیشه آرامشبخش من بودی و همیشه وجودت بهم قوت قلب میداد.
دیگه خسته شدم از بدون تو زندگی کردن، نبودنت هیچوقت برام عادی نشده و نخواهد شد. همیشه و در همهجا غم نبودنت را با تمام وجودم احساس کردم.
دیروز تا قبل از اذان کنارت بودم و باز هم تنها بازگشتم. مثل اینکه این تقدیر منه و من باید آن را بپذیرم. باشه باباجون قشنگم اما باید قول بدی که گرچه نمیبینمت اما همیشه کنارم باشی و برام دعا کنی.
وقتی به خانه میآیم میگویم:
ایکاش باری دیگر بوی تو را در خانه استشمام میکردم،
ایکاش باری دیگرآغوش گرمت را تجربه میکردم،
ایکاش باری دیگر نوازش دستانت رااحساس میکردم،
ایکاش باری دیگر صدای گرم و دلنشینت را میشنیدم،
ایکاش باری دیگر خنده زیبایت را میدیدم،
ایکاش باری دیگر میتوانستم بر روی زانوان پرمهرت بنشینم،
ایکاش باری دیگر طنین نمازت گوشهایم را نوازش میداد،
بازگرد و با نصایحت مرا راهنمایی کن،
بازگرد چون هنوز به تو نیاز دارم.
تو باش همانگونه که خود میخواهی تا با گرمای وجودت همه جا را صفا و گرما بخشی و چون خورشید برایم بتابی.
تو که همیشه نگران آیندیمان بودی چطور توانستی ما را در این دنیای بیوفا یتیم و تنها بگذاری ! تو که همیشه دست نوازشگرت بر سر یتیمان بود حالا کدام دست است که ما را نوازش دهد تا شاید بتواند کمی ما را دلداری دهد.
مادرمان درد دلش و نبود همسرش و دلتنگیها و غم و غصههایش را به که بگوید تو که همیشه همدمش بودی و جای همه را برایش پر میکردی و محبتت را همه گونه به او ابراز میداشتی.
چه سخت است دوریات برایش و چه سخت است فرزندی پدر خود را از دست دهد و مادرش را اینگونه غصهدار ببیند و سختتر آنکه مادری که تو تکیه گاهش بودی برای ما هم پدر باشد هم مادر. و چه سخت تر که در شهر غریب زندگی کنی.
( حالم از هر چی آدم که اهل کازرون هست به هم میخوره که این بلا را سر بابام آورد )
دلیلش اینه :
روز تشییع بابام هیچ وقت یادم نمیره که راننده زنگ زده به داداشم میگه بیا رضایت بده تا ماشینم آزاد کنم انگار نه انگار کسی رو با این ماشین سنگینش زیر گرفته نه که شعور داشت حداقل تسلیت بگه هر وقت میبینمش دلم میخواد با این دستام خفش کنم دیگه از گمرک متنفرم هیچ وقت هم از اونطرف رد نمیشم به خاطر اینکه یاد بابام بیفتم خدا بیامرزتش و روحش شاد باشه.
شرمنده اگه بین دوستان کسی اهل کازرون باشه.
برای پدرم خودم و پدر ماهی جون فاتحه یادتون نره.
این آدرس وبلاگ ماهی جون ( http://deymahi.mihanblog.com/)
گفتم که چرا رفتی تدبیر نه این بود
گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود
گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز
گفتا که مگو مصلحت حق چنین بود
اینو بدون که خیلی خیلی دوستت دارمممممممممممممممممممممممم.

همیشه منتظر شنیدن صدای قشنگت و دیدن روی ماهت هستم.

پیشاپیش ولادت مولی الموحدین امیرالمومنین حیدر کرار شیر خدا مولود کعبه و فرا رسیدن روز مرد و روز پدر را تبریک و تهنیت عرض میکنم